دوست ...

من با هیچ کس دوست نیستم با هیچکدام شما دوست نیستم 

با هیکدام شما در یک ریلیشن شیپ نیستم ، رابطه ندارم ، دوست نیستم 

یک آشنای وبلاگی هستم و شما یک عده رهگذر چند دقیقه ای و چند روزه اید  

که گاه اینقدر برای همدیگر بی اهمیت میشویم که سه روز وبلاگتون رو آپ نمیکنید 

و این دقیقا عمق فاجعه تراژیک دوستی ما را میرساند که میتوانیم سه چهار روز  

از هم بی خبر باشیم و ککمان هم نگزد و پوست سرمان هم کنده نشود  

این عمق فاجعه ی دوستی ماست ، من با هیچ کس دوست نیستم  

خواهش میکنم هیچ کس تا وقتی یک بار با هم بیرون نرفته ایم و در ان بیرون رفتنمان 

از تو خوشم می آید را به زبان نیاورده ، تا آن لحظه مرا مال خودش نداند  

خودش را هم برای من نداند ....من اگر بخواهم به هر رهگذر ثانیه ای دل بدهم  

حکم فاهشه ای را پیدا میکنم که از بزرگواری ؛ هر روز به اندازه ی یک شهر مرد آلوده را ساپورت میکند ... 

من تنها هستم 

این را مینویسم که بدانید همه میدانند که من تنهایم ، ما برای کسی زیر و رو نمیکشیم  

همینیم که هستیم ... دیگر عیان تر از این نمیتوانم بود  

هر که خواست خواست نخواست او هم رهگذری همچون دیگران  

می آیند و خاطره میشوند و  درختی بر لب جویبار نشسته ام و گذرتان مینگرم ... 

ای سواران قایق های کاغذی  

 

 

 

 

 

 

امروز هم تمام شد نیامدی تا جانم را فدایت کنم .... 

یادت باشد  

وقتی که آمدی 

چند دقیقه مرا ناز کن  ... بعد با من حرف بزن  

که غم از دل برود چون تو بیایی  

اما زخم نه ... 

شکستگی نه  

و آنگاه که زبانم لال و دلم پر از ملال و تویی که پر از حضوری  

میکشی مرا...نازم کن ، کمی بیشتر نازم کن   

که غم از دل برود اما آتش نه ...سوز و گدازه نه   

جگر که کباب شد ، میسوزد و بعد  خاکستر میشود  

ای دل بیقرار من  

چقدر انتظار قشنگ است  

انتظار حضور گرمی که  

در این پاییز غم انگیز سرمای یخ صورتم را مهمان مهربانی هرم دستانش میکند


منبع این نوشته : منبع
دوست