زمستونی

کولر رو روشن میکنم خونه یخ میکنه مثه زمستون  

میرم پتو رو برمیدارم میام  میندازمش روی دوشم ، خیلی حال میده 

خونه یخ بشه ، یخ یخ ، دریچه ی کولر وسط اتاق منه اونوقت  

اونوقت میشینم و میشینم و چه حس خوبی دارم اونوقت .... 

چه حس خنکی زیر پتو ، زمستون اگه نمیخواد بیاد من خودم ایجادش میکنم 

ای کاش میشد تو را هم اورد اینجا نشاند مثل کودکی کنار من  

با لیوان های پلاستیکی کوچک بچگانه ات برای من چای میریختی  

با آن قوری ای که چند قطره آب درونش پر کرده بودی که چای واقعی به من داده باشی 

ای جاااان ....چقدر صادقانه بود آن همه مهربانی تو  ، ای صمیمی ترین من کجایی تو ... 

 

یک لیوان شیرکاکائوی داغی که در پیشنهاد چای میخوری به من میدهی ... 

زیر بارون نمناک توی هوای گرفته ی خنک  

هیچ چیز نمیتواند جای این حس اگزیستنشیل را بگیرد  

زندگی را باید زندگی کنی ، دنبال معنای زندگی در کوه اورست نگرد 

معنای زندگی همین لیوان چایی است که من وقتی خیره شده ام به صورت ماه تو  میخورم ... 

معنای زندگی همین چشمان توست همین صورت یخ زده توست  

همین دستان کوچولوی مچاله ی توست توی این هوای سرد  

همین کاپشن من است که در میآورم و روی دوش تو می اندازم  

و یخ میزنم تا مرد باشم ....تا مرد رویاهات باشم تا یه لحظه ببینم که حس میکنی مرا داری  

درست آن لحظه که از فرط داشتن من ...مرا رها میکنی... 

من همیشه اینقدر با تو مهربانم که باعث میشوم بارها و بارها مرا از دست بدهی


منبع این نوشته : منبع
زندگی ,همین ,لیوان ,زندگی همین